
بهترين هدیه به آقا امام زمان عج الله ترک کردن یک گناه است
پس همه با هم یک هدیه به آقا تقدیم کنیم

توجه:
عزیزانی که تمایل به همکاری(نویسندگی) در این وبلاگ دارند می توانند ایمیل و یا شماره تماس خود را به صورت نظر خصوصی یا ایمیل ار سال نمایند تا یوزر نیم، پسوورد و شرایط نویسندگی را دریافت کنند.
دل نوشته(نظر) فراموش نشود.
هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ بلا مانع می باشد.
جهت استفاده از اشعار غنی این وبلاگ(بیش از ۲۰۰پست) از قسمت موضوعات٬ منوی قطعات ادبی نظم را انتخاب فرمایید.
رسیدهام به چه جایی... کسی چه میداند
رفـیــق گـریـه کجایی؟ کـسی چـه میدانــد
میـان مـایی و با مـا غـریبهای ...افسوس
چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه میداند
تـمـام روز و شبـت را همـیشه تنهایی
«اسیر ثانیههایی» کسی چه میداند
بـرای مـردم شهـری کـه با تو بد کردند
چگونه گرم دعایی؟ کسی چه میداند
تـو خـود بـرای ظـهـورت مـصـمـّـمی اما
نمیشود که بیایی کسی چه میداند
کـسی اگر چه نداند خدا که میداند
فقط معطل مایی کسی چه میداند
اگـر صحـابـه نباشد فـرج که زوری نیست...
تو جمعه جمعه میآیی کسی چه میداند
کاظم بهمنی
امید ترک گنه، فرصت صعود گذشت
مجال عرض ارادت به آن وجود گذشت
بهار روضه ی غم بود و اشک بود عزا
بهار رفت و عزا رفت و هر چه بود گذشت
دو ماه مستی ما طی شد و ندیدیمت
چقدر جمعه دمید و ولی چه سود گذشت
دو ماه هر شبه مهمان روضه ات بودیم
چه سفره ای، چه طعامی ولی چه زود گذشت
حدیث غربت اربابمان که می آمد
هجوم سنگ به پیشانی اش فرود، گذشت
حکایت قمر هاشمی امید حرم
که می زدند به فرق سرش عمود، گذشت
و داستان غم انگیز شام و زخم زبان
به سمت قافله در موقع ورود، گذشت
عروج دخترکی گوشه ی خرابه ی درد
حدیث سیلی و آن صورت کبود گذشت
برات کرب و بلامان چه شد اباصالح؟
مگو که مجلسمان بی ریا نبود و گذشت
عباس احمدی

ضامن هشتمین بی رقیبم سـتـارهء مشــرقـی غـریـبـم سوی کـبوتری که شد فراموش میشه که وا کنی دوبـاره آغــوش
ایام حزن و اندوه اهل بیت عصمت و طهارت
رحلت پیامبر مهربانی(ص)
شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع)
و شهادت حضرت امام رضا(ع)
را به محضر حضرت ولی عصر ارواحنا فداه تسلیت عرض می نماییم
گمان کنم که زمانش رسيده برگردي
به ساحت شب قدر اي سپيده برگردي
هزار بيت فرج نذر مي کنم شايد
به دفتر غزلم اي قصيده برگردي
زمان آن نرسيده کرامتي بکني
قدم به خانه گذاري. به ديده بر گردي؟
مزار حضرت مهتاب را نشان بدهي
به شهر سبز ترين آفريده برگردي
گمان کنم که زمانش ... گمان کنم حالا
که پلک شاعري من پريده بر گردي!
نگاه کن ! به خدا بي تو زندگي تنهاست
قبول کن که زمانش رسيده برگردي!
نغمه مستشار نظامی


شهادت استاد دانشمند مصطفی احمدی روشن و همراهش رو به دوستای عزیزم تسلیت میگم.
"هدف ما شهادت است"
عمریست که وصف تو شنیدیم و ندیدیم
وز باغ تو یک غنچه ی ناچیز نچیدیم
شاها نظری سوی گدایان درت کن
ما دل ز گدا خانه ی اغیار بریدیم
در دل به تمنای تو با ناله و افغان
صد درد و الم را به دوصد شوق خریدیم
در جام ولای دل ما نام تو هک شد
ما در طلب روی تو صد جامه دریدیم
جانا بنگر بر دل ما کاین همه ره را
از بهر تماشای تو تا قاف دویدیم
یک جلوه از آن غمزه مستانه به ماکن
ما ناز تو را با همه ی عشق خریدیم
با رمز اباالفضل(ع) بیا از پس پرده
ما تیغ به روی همه ی خصم کشیدیم
چون ابر سیاهیم که در حسرت خورشید
هر لحظه به خون جگر خویش چکیدیم
گم کرده ی راهیم در این شام ضلالت
از منتظران خبر صبح سپیدیم
ما را به یک کلاف نخ آقا قبول کن
یـا ایّهـا العــزیز! أبانـا! قــبول کن
آهی در این بساط به غیر از امید نیست
یـا نـاامیدمــان ننـمـا یـا، قـبـول کن
از یـاد بـرده ایم شمـا را پـدر! ولی
این کودک فراری خود را قبول کن
رسم کریم نیست که گلچین کند، کریم!
مـا را سَـوا نکـرده و یک جـا قـبول کن
گر بی نوا و پست و حقیریم و رو سیاه
اما به جــان حضرت زهـرا قبـول کن
گندم که نه، مقام شما بود لاجَرَم
رمز هبوط آدم و حوّا، قـبول کن
مجید لشکری
برخی مردمان امام گذشته راعاشقند، نه امام حاضر را!
میدانی چرا؟!
امام ِگذشته را هرگونه بخواهند تفسیرمی کنند،
اما امام ِحاضر را باید فرمان ببرند.
وکوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند ...
آیا ما منتظر واقعی ظهور هستیم؟
آیا جوامع اسلامی توانسته اند جامعه را یرای ظهور امام زمان آماده کنند؟
سیار شنیدهایم و هر روز در صف اتوبوس، اتاق انتظار دکتر و در گپ و گفتهایی که در نشستهای دوستانه و محافل پیش میآید، میگوییم و میگویند:«کی میشه امام زمان بیاد همه چی درست بشه!»

ما همه در سخن و گفت و گو، هر روز آمدن امام زمان را آرزو میکنیم، اما سؤال این است که ما چگونه امام زمانی را میخواهیم؟ دوست داریم او با ما چه رفتاری داشته باشد؟ آیا اگر از یک قهرمان برجسته، هنرمند محبوب، دانشمند یا صاحب اختراع و اکتشاف مهم یا شخصیت و مقام مهم سیاسی یا مذهبی دعوت کرده باشیم تا به خانه ما بیاید، چه پیشبینیهایی انجام میدهیم؟ خانه را تمیز و آراسته میسازیم، وسایل پذیرایی را فراهم میکنیم و خودمان هم لباس مرتب و زیبا میپوشیم، اگر بدانیم از چه چیز خوشش میآید،
.
.
.
بقیه در ادامه مطلب
منبع
پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز
آخر کجا روم به کجا ایها العزیز
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کردهام به سوی شما ایها العزیز
جان را گرفتهام به سردست و آمدم
از کوره راههای بلا ایها العزیز
وادی به وادی آمدهام از درت مران
وا کن دری به روی گدا ایها العزیز
چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود
این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز
خالیتر از دو چشم من این جان نیمه جان
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز
- ما- جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز
دستم تهی است... راه بیابان گرفتهام
دست من و نگاه شما ایها العزیز
مریم سقلاطونی
وردى بخوان قرار دل بى شکیب را
اشکى ببار سنگ مزار غریب را
یک نوبهار اگر بشکوفد لبان تو
پر مى شود تمام زمین، عطر سیب را
تنها به اشتیاق سلامى گذاشتم
در پشت سر هر آنچه فراز و نشیب را
آتش گرفت روح کویرانه ام، زلال
روزى بیا و آب بزن این نهیب را
این کیست؟ این که با دل من حرف مى زند
نشنیده اید هیچ صداى عجیب را؟
آرام مى شود دل طوفانى اى عجب!
خاصیتى است آیه امن یجیب را
"حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد"
سلام می کنم به تو ،توئی که نور دیده ای
توئی که سالها ز من به جز بدی ندیده ای
سلام می کنم به تو یگانه آرزوی من
نگار بی قرینه ای که زهر غم چشیده ای
فدای خاک پای تو تمام هست ونیستم
مباد بشنوم که دل از عاشقان بریده ای
شبی برای دیدنت به خواب، نذر می کنم
شب دگر در این تبم ، چگونه آرمیده ای
چه روزها که رفته و چه روزها که می رسد
چه زخمها برای من به جان خود خریده ای
نگاه کن عزیز من جهان واژگونه را
تو لحظه لحظه در پی ام دوان دوان دویده ای
سلام می کنم به تو غریب غائب از نظر
توئی که وقت بی کسی به داد من رسیده ای
سلام می کنم ولی خجالتت کشد مرا
امان ز محنتی که تو زدست من کشیده ای
شاعر:سید حسن رستگار

شاید آنروز که سهراب نوشت: "تا شقایق هست زندگی باید کرد"
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت :
هر گلی هم باشی
چه شقایق، چه گل پیچک و یاس
تا نیاید آقا
زندگی دشوار است.
در اضطراب چه شبها که صبح شان گم شد
چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد
چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید
و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد!
چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید
ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه هـا گم شد
چه هفتهها که رسید و چه هفتهها که گذشت
شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد
و هـفـتـهای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت
بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد
نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر
در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟
کـــدام جــمـعـه مـــوعـــود میزنـی لـبـخـنـد
بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟
بــرای آمــدنـت جـــمــعــهای مـعـــیــن کـــن
کـه هـفتـهها همـهشـان خـالی از تـرنـم شد
من از اشکی که میریزد زچشم یار میترسم
از آن روزی که اربابم شود بیمار میترسم
رها کن صحبت یعقوب و دوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم
همه گویند این جمعه بیا ! اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم ...
بیاییم در ماه محرم امسال قول بدهیم که با عمل مان بگوییم:
«اللهم عجل لولیک الفرج»
روز دهم تا ، نینوا همرنگ خون شد
این عرش و فرش و ملک و هستی بی سکون شد
در روز عاشورا همای نیک بختی
مذبوح در دست لعینی بدشگون شد
وقتی که با دستان خود ، خود را کفن کرد
چون قرص ماه چارده نورش فزون شد
«یا للعَجَب» دارد بسا جای تحیّر
از پیکر بی سر چه غوغایی برون شد
با خنجرِ شمر لعین، وقتی که می گفت:
« وا غربتا » زینب، دلش دریای خون شد
با قطع هر رگ از گلوی پر ز نورش
شیون بسی از عالم قدسی برون شد
سربازیش امضا شده با بذل جانش
با مهر خون، امضاش از این آزمون شد!
از کائنات این جهان هم در فراغش
سیلاب اشکی جاری از حد جنون شد
جان داده در راه هدف با خانواده
ما را به اعلای شرف او رهنمون شد
فرمود « انّا لِلَّه » و در آخر کار
جان داده و« انّا الیهِ راجعون » شد
غسلی که از خونش نمود و غسل دیگر
اشکی که از مژگان اهلش واژگون شد
در چشم باد لاله گل پرپرش خوش است
خورشید, روز واقعه خاکسترش خوش است
از باغها شنیدهام این را که عطر یاس
گاهی نه پشت پنجره, لای درَش خوش است
دریا همیشه حاصل امواج کوچک است
یعنی علی به بودن با اصغرش خوش است
در راه عشق دل نه فقط سر سپرده باش!
حتی حسین پیش خدا بیسرش خوش است
جایی که ماه همسفر آب میشود
دلها به آب نه که به آبآورش خوش است
جایی که پیشمرگ پدر میشود پسر
اولاد هم نبیرهی پیغمبرش خوش است
عالم شبیه آن لب و دندان ندیدهاست
لبخند هم میانهی تشت زرَش خوش است!
این خون سرخ اوست که تاریخ زنده است
این شاهنامه نیست ولی آخرش خوش است:
اندوه سالهای پسر را گریستن
سر بر سپید پیرهن مادرش خوش است
از ماههای سال, محرّم که محشر است!
از «روز»های سال ولی «محشر»ش خوش است

دست و علم و مشک سه حرف عشق است
افسوس ز هم این سه جدا افتاده است...
ایام گذشت و خبر از یار نیامد
بر زخم دل فاطمه غمخوار نیامد
یک روز دگر مانده که با ناله بگوییم:
ای اهل حرم میر علمدار نیامد
سقای حسین سید و سالار نیامد
علمدار نیامد٬ سپهدار نیامد.
با دلی شکسته و دیده ای گریان در میان دسته های عزاداری به دنبال نشانه های بزرگ مردی می گردم که بیش از هزار سال است هر هفته عاشقانش (به ظاهر) منتظر او هستند و می گویند:
شاید این جمعه بیاید شاید
آقا سلام برغزل اشک ماتمت
بر مسجد و حسینیه و روضه و دمت
چندی گذشت در غم هجران اشک تو
پرمی کشید دل به هوای محرّمت
آقا سلام ماه محرّم شروع شد
آمد بهار زخم دل ما و مرهمت
خون می شود دل همه عالم زه قصه ی
آن لحظه های آخر و گودال و آن غمت
در بین روضه غم دل من را گرفته بود
وقتی رسید روضه به انگشت و خاتمت
ما بین این همه غم و اشک وفراق وداغ
ای زینب آمدم که شوم یار و همدمت
زینب چه قدر شکل جوان مادرت شدی
با صورت کبود و همان قامت خمت
"جان هرکه دوست داری ای امیر
لذت دیوانگی از من نگیر..."

"باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است..."
دارد زمان آمدنت دیر می شود
دارد جوان سینه زنت پیر می شود
وقتی به نامه عملم خیره می شوی
اشک از دو دیده ی تو سرازیر می شود
کی این دل رمیده ی من هم زُهیروار
در دام چشم های تو تسخیر می شود؟
این کشتی شکسته ی طوفان معصیت
با ذوق دست توست که تعمیر می شود
حس می کنم که پای دلم لحظه ی گناه
با حلقه های زلف تو درگیر می شود
در قطره های اشک قنوت شب شما
عکس ضریح گمشده تکثیر می شود
تقصیر گریه های غریبانه ی شماست
دنیا غروب جمعه چه دلگیر می شود
ناله فيض در فراق ولي عصر
گفتم فراق تا کی؟
گفتا که تا تو هستی
گفتم که روی خوبت، از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عيان است.
گفتم که از که پرسم جانا نشان کويت؟
گفتا نشان چه پرسی؟
آن کوی بی نشان است!
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نيز شادمان است!
گفتم که سوخت جانم در آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را کی نادی فغان است؟
گفتم فراغ تا کی؟
گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همين است؟
گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی است
گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا
گفتا که رايگان است
گفتم ز فيض بپذير اين نيم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانهی تو جان است

عصر یک جمعه دلگیر،
دلم گفت بگویم؛
بنویسم ،
که چرا عشق به انسان نرسیدست،
چرا آب به گلدان نرسیدست
و هنوزم که هنوز است
غم عشق به پایان نرسیدست، بگو؛
حافظ دل خسته ز شیراز بیاید،
بنویسد که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیدست
و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست،
عصر این جمعه محزون و دلگیر،
وجود تو کنار هر بیدل آشفته شود حس،
تو کجایی، ماه من،
ای گل نرگس ؟؟؟
این جمعه هم گذشت
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
مانند مرده ای متحرک شدم بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت
می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت
دنیا که هیچ,جرعه ی آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت
بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن,حتی قلم گذشت
تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده,که این جمعه هم گذشت...
مولا شمار درد دلم بی نهایت است
***
شعر: اقای برقعی