دعا پشت دعا برای آمدنت            گناه پشت گناه برای نیامدنت

دل در گیر میان این دو انتخاب      کدام آخر؟ آمدنت یا نیامدنت؟

 

 

 

 

طرح ترک میلیونها گناهجهت تعجیل در ظهور حضرت،

سهم ما تفکر در خودو ترک یک گناه

 

بهترين هدیه به آقا امام زمان عج الله ترک کردن یک گناه است

 

پس همه با هم یک هدیه به آقا تقدیم کنیم

 

 

لطفاْ اطلاع رسانی شود. یاعلی(ع)

 

عزیزانی که تمایل به همکاری(نویسندگی) در این وبلاگ دارند می توانند ایمیل و یا شماره تماس خود را به صورت نظر خصوصی یا ایمیل ار سال نمایند.

 

دل نوشته(نظر) فراموش نشود.

 

هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ بلا مانع می باشد.

 

جهت استفاده از اشعار غنی این وبلاگ(بیش از ۲۰۰پست) از قسمت موضوعات٬ منوی قطعات ادبی نظم را انتخاب فرمایید.

 

 

 دوستان عزیز جهت عضویت در تالار شعر دعا برای فرج در واتس آپ شماره 09151611798 را در گوشی یا تبلت خود ذخیره و سپس نام مستعار خود را در واتس آپ ارسال فرمایید.

 

 


موضوعات مرتبط: متفرقه

تاريخ : یکشنبه هفتم فروردین 1390 | 11:55 | نویسنده : مدیر |


تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 | 11:5 | نویسنده : انسیه |
برويد سراغ کارهاي نشدني، تا بشود.

تصميم بگيريد بر برداشتن کارهاي سنگين، تا بر داريد،

« ولا يخشون احدا الا الله » ...

در ميزان الهي، رنج تو، محروميت تو، کف نفس تو، حرصي که خوردي، زحمتي که کشيدي،

کاري که کردي، خون دلي که خوردي، دنداني که روي جگر گذاشتي،

اينها هيچوقت فراموش نمي شود

« و کفي بالله حسيبا»

(حضرت امام خامنه اي 20/7/90)



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 12:39 | نویسنده : شقایق |
راوی این حکایت شخصی به نام احمد می باشد:
روزي يكي از دوستان اهل سنت به ديدنم آمده بود . گفتگوي مفصلي درباره حقانيت اهل بيت داشتم از جمله به خطبه ي حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) در غدير خم استناد كردم .
ايشان مي گفت : مولا در اين حديث به معناي دوست آمده است .
نهايتا هر چه دليل آوردم قبول نكرد . خداحافظي كرد و به سمت بلوچستان حركت كرد .
يك ساعت از رفتنش گذشته بود كه به او زنگ زدم و گفتم : كار خيلي مهمي با شما دارم بايد برگردي!!!
گفت : من بايد بروم ؛ وقت ندارم برگردم ؛ خانواده ام منتظرم هستند چه كارم داري ؟ در تلفن بگو!!
گفتم : كار مهمي دارم ؛ تلفني نمي توانم بگويم بايد خودت اينجا باشي . خيلي اصرار كردم و به زور برگشت .
وقتي به من رسيد گفت : چه كار مهمي داري كه من را از اين همه راه برگرداندي ؟
گفتم : مي خواستم بهت بگم : دوستت دارم .
گفت : همين !!!
گفتم : بله . همين را خواستم به شما بگويم .
دوستم ناراحت شد و گفت : خانواده ام منتظرم بودند و بايد مي رفتم اين همه راه من را برگرداندي كه بگويي دوستت دارم !! اذيت مي کني ؟
گفتم : سوال من همين جا است چطور وقتي شما با عجله به سمت خانواده ي منتظرتان مي رويد ، و شما را از راهتان که مي رويد بر مي گردانم تا به شما بگويم دوستت دارم ؛ ناراحت مي شوي و در عقل من شک مي کني !! ولي وقتي پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله) دهها هزار نفر را که با عجله به سمت خانواده ي خود که آماده ي استقبال از آنها بودند ، مي رفتند سه روز در زير آفتاب سوزان ، معطل کردند كه فقط بگوند : هر کس من را دوست دارد علي (عليه‌السلام) را دوست بدارد .
اين کار پيامبر (صلي الله عليه و آله) عاقلانه بود ! آيا اين اقدام پيامبر (صلي الله عليه و آله) ناراحتي مسلمانان را در پي نمي داشت ؟؟ آيا آنها در عقل چنين پيامبري شک نمي کردند ؟
با اين كاري كه كردم دوستم با تمام وجود احساس کرد که چه حرف خنده داري زده است و اقرار کرد که پيامبر در جريان غدير خم ، نکته ي مهمتري مي خواست بيان کند و الا بيان دوستي علي (عليه‌السلام) نيازي نبود مسلمانان را از راهشان برگردانند...

پ.ن:ميشه پيامبر(ص)صد وبيست هزار نفر يعني يه ورزشگاه آزادي پر(تازه تو راهرو هم آدم نشسته باشه)

رو چند روز نگه داره_اوني که نرسيدن سريع برسن اوني هم که رفتن برگردن واسه دوستي علي(ع) ؟؟؟



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 12:35 | نویسنده : شقایق |
آمـاده ي سـفـر بـودنـد
بـراي هـمـسـفـرانـش مـي خـوانـد . . ." هــرکـه دارد هــوس کــربـبــلا بـســم الـلــه " ...
... جـز تــو هـيـچ کـس بـغـضـم را نـفهـمـيـد !



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 12:34 | نویسنده : شقایق |
خدايا!
من همان کسي هستم
که قلب دوستان تو را لرزانده ام



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 12:28 | نویسنده : شقایق |

گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد

تنی که مُثله شده در برابرم باشد

گمان نمی کنم این تکّه های پخش شده

همان عموی رشید پیمبرم باشد

بدن مگر بدن کیست این چنین شده است؟

اگر خدای نکرده برادرم باشد ...!

چرا عبای پیمبر نمی گذارد تا

دوباره روشنی دیده ی ترم باشد؟

فدای خواهر مظلومه ای که نالان گفت:

کنار کشته ی گودال مو پریشان گفت:

گمان نمی کنم این زیر نیزه افتاده

حسین فاطمه یعنی برادرم باشد

تو را خدا بگذارید بوسه اش بزنم

که قول می دهم این بار آخرم باشد

کفن که نیست، عبا نیست، بوریا هم نیست؟

بد است بی کفن این مرد محترم باشد

برای آن که روی پیکرش بیندازم

نمی شود بگذارید معجرم باشد؟

 

شاعر: علی اکبر لطیفیان

 


 


تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 12:34 | نویسنده : انسیه |

ای سایه ات فتاده به روی سرم حسین
معنای واقعی اصول الکرم حسین
یک یاحسین گفتم و دیدم غمی نماند
تسکین دردهای دل مضطرم حسین
یادم نمیرود که همه عزتم تویی
من پای سفره تو شدم محترم حسین
لطفی که کرده ای تو به من مادرم نکرد
ای مهربان تراز پدرومادرم حسین
من سالهاست دربه در روضه توام
داغ تو را به جان ودلم میخرم حسین
در کوچه های سینه زنی سالیان سال
در حسرت هوای حرم می پرم حسین
کابوس من شده غم دوری کربلا
در خواب هم ذکر لب من حرم حسین
تا گفتم اسم کرب و بلا را دلم گرفت
مانند خواهری که صدا زد دلم حسین
اینجا کجاست؟ خواهرت افتاد از نفس
رحمی نما به سینه شعله ورم حسین
اینجا عجیب بوی فراق تو میرسد
یک دم نگاه کن تو به چشم ترم حسین
زینب کجا و مجلس نامحرمان کجا
یک ذره حق بده نشود باورم حسین
مجموع حرف های من اینجا خلاصه شد
در یک کلام ای همه باورم حسین

حسین صیامی



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 12:30 | نویسنده : انسیه |

اینجا بقیع عشق است گنبد چرا ندارد

هر کس نبوسد این خاک در کعبه جا ندارد

قسم به جان زهرا قسم به اشک طه

غربت این زمین را کرب و بلا ندارد



تاريخ : شنبه یازدهم مرداد 1393 | 19:3 | نویسنده : انسیه |
پرزدم سمت شما بال و پرم خاکی شد.

پیش رو.دور برم پشت سرم خاکی شد.

.آمدم گریه کنم ناله غربت بزنم..

دهن نوحه گر و پلک ترم خاکی شد.

سرشب آمدم اما به سیاهی خوردم.

غصه قبرتو خوردم سحرم خاکی شد.

یادم افتاد که نسل تو همه باحرمند.

حرف تو آمد و دیدم که حرم خاکی شد.

زحمت شمع و چراغ است در اینجا با ماه.

چون که تابید به قبرت قمرم خاکی شد.

پدرم خواست که تادستی به ضریحت بکشد.

آه افسوس که دست پدرم خاکی شد.

غصه زندگی ات غصه تشییع تنت.

پای غمهای تو خون جگرم خاکی شد.

آنقدر سنگ ازین غربت تو زاری زد.

سنگ قبر حسن آقای کرم خاکی شد.

قصدم این بود شوم سایه ی قبرت آقا.

من درختی شدم و برگ و برم خاکی شد.

گفتم از غربت تو غربت اصلی جا ماند.

روضه خوانی تو کردم اثرم خاکی شد.

روضه صورت حوریه و دست ابلیس.

کودکی گفت جهان در نظرم خاکی شد.

بی حیا آمد و سد کرد ره زهرا را.

مادری گفت حسن آه پرم خاکی شد..

اثر واقعه کوچه خمیدن ها بود..

من خمیده شده اما کمرم خاکی شد..

حرمت فاطمه با سیلی و با طعنه شکست.

مادرم از نفس افتاد روی خاک نشست

 شاعر : سید پوریا هاشمی 

 



تاريخ : شنبه یازدهم مرداد 1393 | 18:46 | نویسنده : انسیه |

 کم خورده ایم غصه دنیای بی تو را
با اینکه می کشیم نفس های بی تو را
امروز هم بدون تو بر ما گذشت کاش
فکری کنیم غربت فردای بی تو را
شرمنده ایم از اینکه نهادیم روز و شب
بر بستر زمین سر تنهای بی تو را
 زخمی که از فراق بر این سینه خورده است
در خود اثر نداد مداوای بی تو را
ما هر چه می کشیم از این بی تو بودن است
با گریه پُر کنیم مگر جای بی تو را
جز در میان روضه و هیات بگو کجا؟
خرجش کنیم دیده دریای بی تو را
خواندیم از زبان تو ای وای مادرم
آتش زدیم روضه زهرای بی تو را

 



تاريخ : جمعه دهم مرداد 1393 | 11:51 | نویسنده : انسیه |

همینکه نوکرت هستیم خوب است 

گدای مادرت هستیم خوب است 

در این دنیای لبریز از سیاهی 

سیاهی لشگرت هستیم خوب است

 



تاريخ : پنجشنبه نهم مرداد 1393 | 11:29 | نویسنده : انسیه |

 

و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را

بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم ....

:::اللهم عجل لولیک الفرج:::


موضوعات مرتبط: تقویم شیعه

تاريخ : سه شنبه هفتم مرداد 1393 | 2:10 | نویسنده : سایه |

عمریست قوت غالب من اشک روضه است

                     با نرخ عشق فطریه ام را حساب کن



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 12:5 | نویسنده : انسیه |

چشمم به راه آمدن یار مانده است

از نیمه شب گذشته و بیدار مانده است

 

گفتم که بار خویش سبک تر کنم نشد

وقتم تمام می شود و بار مانده است

 

 

در را نبند ، پشت در خانه ات هنوز

یک چند تا گدای گرفتار مانده است

 

با اینکه از قدیم بدهکار میشود

اینجا گدا هنوز طلبکار مانده است

 

چشمی به هم زدم رمضان هم تمام شد

رویم ز شرم جانب دیوار مانده است

 

گرچه وداع با رمضان می رسد به عید

قلب شکسته باز عزادار مانده است

 

اری وداع لحظه ی تلخ جدایی است

حالا کجا رود دلم انگار مانده است

 

 شاید رود مدینه همانجا که فاطمه

مابین درب خانه و دیوار مانده است

 

وقت عبور از در خانه نگاه کن

یک تکه پیرهن سر مسمار مانده است

 

باید دل از مدینه رود سوی کربلا

وقت وداع آخر سردار مانده است

 

زینب کشید ناله ی مهلآ اخا حسین

خم کن سرت که بوسه ی دشوار مانده است

 

دستی گذاشت روی دل زینبش حسین

میگفت خواهرم غم بسیار مانده است

 

گریه نکن عزیز دلم صبر کن کمی

گریه میان کوچه و بازار مانده است

 

شاعر: سید حجت بحرالعلوم طباطبائي



تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | 12:32 | نویسنده : انسیه |
خداحافظ ماه خدا

دو سه شب مانده که با گریه مباهات کنم

به حسینیه بیایم و مناجات کنم 

دو سه شب مانده ابوحمزه بخوانم یارب

از سر خوف و رجا با تو ملاقات کنم

کاش آدم بشوم... محض رضای دل تو

پی عصیان نروم ، بلکه مراعات کنم

رمضان آمد و رفت و من بیچاره فقط

باید اظهار پشیمانی از عادات کنم

مطمئنم وسط روضه مرا می بخشی

یادی از زخم سر مادر سادات کنم 

بی نوایم به علی نان و نوایم بدهید

روسیاهم نظری کرده بهایم بدهید

آرزویم همه این است مقرب باشم

میشود که دوسه تا جام بلایم بدهید(1)

سگ اصحاب علی هستم و در خانه ی او

میشود با کرم فاطمه جایم بدهید؟؟

به هوای سفری سوی نجف میمیرم

پر پرواز به ایوان طلایم بدهید 

باب رفتن به نجف از گذر کرببلاست

به حسین بن علی حال بکایم بدهید

نذر کردم پدر و مادر خود را ببرم

دو سه تا تذکره ی کرببلایم بدهید

عرفه....لطمه زنان...شارع بین الحرمین

رخصت هروله در سعی و صفایم بدهید

 

عليرضا خاكسار

 

 



تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | 18:33 | نویسنده : انسیه |

در عجب مانده ام از
این همه جور و چپاول، آن همه قتل و تجاوز
این همه غیبت و تهمت، آن همه غارت و دزدی
خوردن مال یتیمان، گریه ی این همه کودک
ناله ی آن همه مادر
پس کجایی گل زهرا؟!
این روا نیست ببینیُ و نیایی...

                                             

                                                    برگرفته از وبلاگ بیت العباس   



تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | 17:30 | نویسنده : انسیه |

من از این نفس ، از این بی سر پا خسته شدم

خودم ازدست خودم آه خدا خسته شدم

 

اینکه هر روز بیایم تو مرا عفو کنی

بروم باز خطا پشت خطا خسته شدم

 

من از این چشم که جز تو همه را می بیند

از همین کوری و این  منظره ها خسته شدم

 

به همه وعده جبران محبت دادم

جزتو ای خوب... از این رسم وفا خسته شدم

 

لا اقل کاش دمی شکر گذارت بودم

من از این لال زبانی به خدا خسته شدم

 

ای که ناگفته همه حاجت ما رادادی

قسمتم کن بروم کرببلا خسته شدم

                                         

                                            موسی علیمرادی



تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | 17:9 | نویسنده : انسیه |

آقا جان...

خراب کرده ام آقا خودت درستش کن

امید آخر دنیا خودت درستش کن

 

نمانده پشت سرمن پلی که برگردم

خراب کرده ام آقا خودت درستش کن

 

ببین چگونه به هم خورده کار من ماندم

به حق حضرت زهرا خودت درستش کن

 

گرفت دست مرا هرکسی , زمینم زد

شکست بال و پرم را خودت درستش کن

 

سفال توبه خود را شکسته ام از بس

تر ک ترک شده اما خودت درستش کن

 

اگرچه پیش تو در خلوت آبرویم رفت

برای محشر کبری خودت درستش کن

 

ثمر نداده درخت الهی العفوم 

به پیش  صاحب نجوا خودت درستش کن

 

شکسته بال و پر من ولی دلم تنگ است

سفر به کرببلا را خودت درستش کن

 



تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393 | 13:33 | نویسنده : انسیه |

نام ما را ننویسید ، بخوانید فقط


سر این سفره گدا را بنشانید فقط


حُرّم و چکمه سر شانه ام انداخته ام


مادرم را به عزایم ننشانید فقط


صبح محشر به جهنم ببریدم اما


پیش انظار گنهکار نخوانید فقط


پیش زهرا نگذارید خجالت بکشیم


گوشه ای دامن ما را بتکانید فقط


حقمان است ولی جان اباعبدالله


محضر فاطمه ما را نکشانید فقط


گر بنا نیست ببخشید، نبخشید اما


دست ما را به محرم برسانید فقط


سمت آتش ببری یا نبری خود دانی


من دلم سوخته گفتم که بدانید فقط

.

.

.



تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393 | 13:26 | نویسنده : انسیه |

گویند زیارت تو حج فقراست.

بر گنبد و بارگاهت از دور سلام...



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 14:52 | نویسنده : انسیه |

سی سال لب گزيدم و کابوس کوچه ها
لحظه به لحظه بال و پرم را شکسته بود
تيغی که بين سجده شکسته سر مرا
قبلا غلاف او کمرم را شکسته بود
.



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 15:25 | نویسنده : انسیه |

یک شب قدر خدا دارد و آن هم زهراست 

بخدا این دو سه شب جنبه ی تشریفات است...



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 19:12 | نویسنده : انسیه |

از همان روز ازل تا ابد آقاست علي

شاه خاکي همه مردم دنياست علي

بين صاحب نفسان محشر کبراست علي

همه ي زندگي حضرت زهراست علي

 



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 19:10 | نویسنده : انسیه |

غم،ازغم صدای شما گریه می کند

سر روی شانه های شما گریه می کند

شب که پناه می بری از بی کسی به چاه

مهتاب پا به پای شما گریه می کند

کوفه مدینه نیست ! ولی کوچه،کوچه است

هروصله ی عبای شما گریه می کند

یک کیسه ی قدیمی نان ورطب مدام

دنبال ردّ پای شما گریه می کند

مهمانی آمدی، کمی ازشیرهم بخور!

ظرف نمک برای شما گریه می کند

دستم به دامنت، نرو! بدبخت می شوم

پشت سرت گدای شما گریه می کند

ازداغ موی سوخته ی پشت در،هنوز

گیسوی بی حنای شما گریه می کند

 شاعر: وحيد قاسمي

 



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 18:59 | نویسنده : انسیه |

نگاه کن به یتیمان کاسه در دستان

به سوگوارترین لحظه در تمام زمان...

درنگ کن که سرا پای عدل می سوزد...

نرو که بعد تو دریای عدل می سوزد

قسم به وعده باران که مستجاب نشد

غروب کردی و بعد از تو آفتاب نشد...



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 13:41 | نویسنده : انسیه |
 

خودش سبوست ولی مست کربلا شده است

که بوی سيب رسيده است بر مشام نجف

سلام کرده به سمت نجف تمام زمين

ولی به کرب و بلا می رسد سلام نجف
.
.
.

 منبع:http://beitolabass.blogfa.com



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 15:49 | نویسنده : انسیه |

امشب برای کسی که دستهایش پیش خدا خالیست 

برای کسی که خیلی وقت ندارد 

دعا کنید ... 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 15:28 | نویسنده : انسیه |

يك جور زدند كه از دو زانو افتاد

يا فاطمه اي گفت و به پهلو افتاد

از شدت ضربه سر فقط باز نشد

چه فاصله اي بين دو ابرو افتاد

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 15:6 | نویسنده : انسیه |

خانه با رفتنت اینبار به هم ریخته است

شهر بی حیدر کرار به هم ریخته است

پدرم نبض زمان بودی وبا رفتن تو

سحر و روزه و افطار به هم ریخته است

هرکسی دید پدر، حال مراگفت به خویش:

دختر فاطمه بسیار به هم ریخته است

بستر خالی تو گوشه این خانه پدر

علتی شد که پرستار به هم ریخته است

بودنت مایه آرامش وآسایش بود

حال بارفتن تو کار به هم ریخته است

حسن غمزده را بیشتر از زخم سرت

قصه سینه ومسمار  هم ریخته است

حرفی از کوچه نباید بشودپیش حسین

چونکه با گفتنش هر بار به هم ریخته است

صحبت از کوفه وبازار و اسیری کردی

ازهمان لحظه علمدار به هم ریخته است

گفته ای کوفه میارند مرا طوری که

همه ی کوچه و بازار به هم ریخته است

شاعر: مهدي نظري

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 2:38 | نویسنده : انسیه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.