دعا پشت دعا برای آمدنت            گناه پشت گناه برای نیامدنت

دل در گیر میان این دو انتخاب      کدام آخر؟ آمدنت یا نیامدنت؟

 

طرح ترک میلیونها گناه جهت تعجیل در ظهور حضرت،

سهم ما تفکر در خود و ترک یک گناه

 

بهترين هدیه به آقا امام زمان عج الله ترک کردن یک گناه است

پس همه با هم یک هدیه به آقا تقدیم کنیم


لطفاْ اطلاع رسانی شود. یاعلی(ع)

 

عزیزانی که تمایل به همکاری(نویسندگی) در این وبلاگ دارند می توانند ایمیل و یا شماره تماس خود را به صورت نظر خصوصی یا ایمیل ار سال نمایند.

 

دل نوشته(نظر) فراموش نشود.

 

هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ بلا مانع می باشد.

 

جهت استفاده از اشعار غنی این وبلاگ(بیش از ۲۰۰پست) از قسمت موضوعات٬ منوی قطعات ادبی نظم را انتخاب فرمایید.

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: متفرقه

تاريخ : یکشنبه هفتم فروردین 1390 | 11:55 | نویسنده : مدیر |

سی سال لب گزيدم و کابوس کوچه ها
لحظه به لحظه بال و پرم را شکسته بود
تيغی که بين سجده شکسته سر مرا
قبلا غلاف او کمرم را شکسته بود
.



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 15:25 | نویسنده : انسیه |

یک شب قدر خدا دارد و آن هم زهراست 

بخدا این دو سه شب جنبه ی تشریفات است...



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 19:12 | نویسنده : انسیه |

از همان روز ازل تا ابد آقاست علي

شاه خاکي همه مردم دنياست علي

بين صاحب نفسان محشر کبراست علي

همه ي زندگي حضرت زهراست علي

 



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 19:10 | نویسنده : انسیه |

غم،ازغم صدای شما گریه می کند

سر روی شانه های شما گریه می کند

شب که پناه می بری از بی کسی به چاه

مهتاب پا به پای شما گریه می کند

کوفه مدینه نیست ! ولی کوچه،کوچه است

هروصله ی عبای شما گریه می کند

یک کیسه ی قدیمی نان ورطب مدام

دنبال ردّ پای شما گریه می کند

مهمانی آمدی، کمی ازشیرهم بخور!

ظرف نمک برای شما گریه می کند

دستم به دامنت، نرو! بدبخت می شوم

پشت سرت گدای شما گریه می کند

ازداغ موی سوخته ی پشت در،هنوز

گیسوی بی حنای شما گریه می کند

 شاعر: وحيد قاسمي

 



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 18:59 | نویسنده : انسیه |

نگاه کن به یتیمان کاسه در دستان

به سوگوارترین لحظه در تمام زمان...

درنگ کن که سرا پای عدل می سوزد...

نرو که بعد تو دریای عدل می سوزد

قسم به وعده باران که مستجاب نشد

غروب کردی و بعد از تو آفتاب نشد...



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 13:41 | نویسنده : انسیه |
 

خودش سبوست ولی مست کربلا شده است

که بوی سيب رسيده است بر مشام نجف

سلام کرده به سمت نجف تمام زمين

ولی به کرب و بلا می رسد سلام نجف
.
.
.

 منبع:http://beitolabass.blogfa.com



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 15:49 | نویسنده : انسیه |

امشب برای کسی که دستهایش پیش خدا خالیست 

برای کسی که خیلی وقت ندارد 

دعا کنید ... 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 15:28 | نویسنده : انسیه |

يك جور زدند كه از دو زانو افتاد

يا فاطمه اي گفت و به پهلو افتاد

از شدت ضربه سر فقط باز نشد

چه فاصله اي بين دو ابرو افتاد

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 15:6 | نویسنده : انسیه |

خانه با رفتنت اینبار به هم ریخته است

شهر بی حیدر کرار به هم ریخته است

پدرم نبض زمان بودی وبا رفتن تو

سحر و روزه و افطار به هم ریخته است

هرکسی دید پدر، حال مراگفت به خویش:

دختر فاطمه بسیار به هم ریخته است

بستر خالی تو گوشه این خانه پدر

علتی شد که پرستار به هم ریخته است

بودنت مایه آرامش وآسایش بود

حال بارفتن تو کار به هم ریخته است

حسن غمزده را بیشتر از زخم سرت

قصه سینه ومسمار  هم ریخته است

حرفی از کوچه نباید بشودپیش حسین

چونکه با گفتنش هر بار به هم ریخته است

صحبت از کوفه وبازار و اسیری کردی

ازهمان لحظه علمدار به هم ریخته است

گفته ای کوفه میارند مرا طوری که

همه ی کوچه و بازار به هم ریخته است

شاعر: مهدي نظري

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 2:38 | نویسنده : انسیه |

دردی تمام بال و پرم را گرفته است

آهم فضای هر سحرم را گرفته است

عزمم به رفتن است و دلم تنگ فاطمه

گر چه کلونِ در کمرم را گرفته است

دنیا به کام من به خدا مثل زهر بود

از آن زمان که همسفرم را گرفته است

از آن زمان که پهلوی او تیر می کشید

دردی تمامی جگرم را گرفته است

از من گرفت فاطمه را دشمنم، از او

در بین کوچه ها پسرم را گرفته است

تیغی که وقت سجده سرم را شکاف داد

از من توان مختصرم را گرفته است

دیگر صدای شکستن شنیده شد

مسجد عزای پشت درم را گرفته است

دور از نگاه دختر من بال جبرئیل

زخم عمیق فرق سرم را گرفته است

شاعر : مسعود اصلانی



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 14:50 | نویسنده : انسیه |

علي جان...


اگر نبود بنا من شوم بریر شما

خدا کند نشوم درجمل زبیر شما

گناه کارم و امید من کرامت تو

بگیر دست مرا تا شوم زهیر شما

شبانه روز شدم معتکف به کنج لبت

گذر نموده ام از مسجدم به دیر شما

شنیده ام ز پدر مادرم که خندان است

کسی که غصه ی او شد غم شبیر شما

چقدر پست و حقیر و ذلیل و بدبخت است

کسی که رو بزند بر کسی به غیر شما

کسی که اشک نریزد میان محفل تو

یقین کنم نشود عاقبت به خیر شما

فتاد سیر کمالی من به کوی وفا

خوش است فضل و کمالم ولی به سیر شما

 

                       رسول ملکی



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 14:42 | نویسنده : انسیه |

تا که شمشیر به پیشانی مهتاب نشست

دخترش دست به پیشانی و بی تاب، نشست

تا که گفتند شگفتا چه علی را به نماز؟!

عرق شرم به پیشانی محراب نشست

 

سید علی احمدی (فقیر)

 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 14:39 | نویسنده : انسیه |

اصلا نیاز به خواندن جوشن کبیر نیست

شبهای قدر ذکر خدا هم علی علیست

ابراهیم لالی



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 14:8 | نویسنده : انسیه |

گرچه خاکی است ولی مرقد او کعبه ماست

نام آن گرچه بقیع است ولی عرش خداست

 

حرم کرب و بلا جلوه‌ی بیت الحسن است

حسنیه است به هر جا که حسینیه به پاست

 

طالع هر که حسینی‌ست یقینا حسنی است

که حسین‌بن‌علی هم حسن دوم ماست

 

حسنی هستم و از حشر چه باکی دارم؟

که سروکار غلامان حسن با زهراست

 



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 12:34 | نویسنده : انسیه |

در نیمه های ماه بشارت رسیده بود

آقای سبز پوش کرامت رسیده بود

 

بالا گرفته بود زمین دست خویش را

چون لحظه های سبز اجابت رسیده بود

 

از عرش حق به روی زمین جبرییل هم

بی شک برای عرض ارادت رسیده بود

 

این بار اول است که احساس مادری

در فاطمه به اوج لطافت رسیده بود

 

نیمی شبیه فاطمه نیم دگر علی

در اصطلاح سیب دو قسمت رسیده بود

 

افطار کرده بود علی با لب و نمک

از بس لبش به اوج ملاحت رسیده بود

 

آری قدوم کودکیش غرق نعمت است

وقتی گدای شهر به ثروت رسیده بود

 

پر میگرفت مرد جذامی در آسمان

بر او که از کریم محبت رسیده بود

 

دیدند در جمل که حسن مثل مرتضی

بر اوج قله های شجاعت رسیده بود

 

طوفان چنان گرفت به هر ضربه دست او

گویا که رستخیز قیامت رسیده بود

 

با این وجود در همه ی عمر این غریب

مظلومیت به حد نهایت رسیده بود

 

آن لحظه ای که شد همه موی سرش سپید

در انتهای کوچه ی غربت رسیده بود

 

گفتند از درون جگرش پاره پاره شد

وقتی که زهر بر دل حضرت رسیده بود

 

بر دامن حسین سرش بود و گریه کرد

چون روضه خوان به اوج مصیبت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و رفت به صحرای کربلا

آنجا که قاسمش به شهادت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و دید که در مقتل حسین

حتی لباس کهنه به غارت رسیده بود

 

"لایوم" گفت و خواهر خود را نظاره کرد

وقتی که زینبش به اسارت رسیده بود

 

شاعر: سید حجت بحرالعلومی

 



تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 16:30 | نویسنده : انسیه |
 

قبر تو را مهجور میدارند و میگویند:

         او شیر صفین است و قبرش هم خطر دارد



تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 14:39 | نویسنده : انسیه |
دنیای این اطراف از چندین حرم خالی است

از چار ایوان طلایی دست کم خالی است

قم،کربلا،مشهد،دمشق و سامرا عشقند

در بین اینها جای یک باب الکرم خالی است

من آب و نان سفره های تو بزرگم کرد

من یک گدایم،دست و بالم،کاسه ام خالی است

یک می دهی "صد می ستانی از کریمی،گاه

بازار این عشاق از نرخ و رقم خالی است

اینجا گداها منصب شاهانه ای دارند

اینجا مسیر عاشقی از پیچ و خم خالی است

زائر که باشی روضه هایت فرق خواهد کرد

اینجا چرا از یک ضریح خشک هم خالی است

از هرچه خالی هست این وادی قبول اما

هرگز نگو اینجا چرا از درد و غم خالی است

من کمتر از آنم که آقا شاعرت باشم

اینروزها دور و برت از محتشم خالی است 

            

             نادر حسینی



تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 14:32 | نویسنده : انسیه |

عاشق شدن به گوشه نگاهت عجب نداشت

هرکس که دید روی تو را روز و شب نداشت

 

ای قبله مدینه و درمان دردها

جز خانه تو ، شهر مدینه مطب نداشت

 

با روی باز بر همگان لطف میکنی

حتی به سائلی که رسید و ادب نداشت

 

سهمش قبول توبه نشد هر که در قنوت

یا محسن و بحق حسن روی لب نداشت

 

 حیف! از صحابه تو کسی خوش مثل نشد

حیف! از زمانه ی تو که آقا ، وَهَب نداشت

 

اینجا نواده های تو صاحب حرم شدند

یعنی ارادت عجمی را عرب نداشت؟

 

در شهر ری مزار تو را یاد میکنیم

روزی رسد بقیع تو آباد میکنیم

 

 محسن حنیفی



تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:23 | نویسنده : انسیه |
ای حسین جان

          

             باشد سفیدی کفنی،سهم دیگران

                   من با سیاه پیرهنی،عشق می کنم

                       مست توام،نه مست رواق و ضریح تو

                          با تو حسین جان((حسنی)) عشق می کنم



تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:11 | نویسنده : انسیه |

مجموعه ی صفات خدا می شود حسن

اسماء ذات، وقت دعا می شود حسن

 

نه رو به مکه، رو به مدینه نشسته ایم

وقت نماز، قبله ما می شود حسن

 

صد تا پسر به فاطمه روزی کند خدا

یا می شود حسین، و یا می شود حسن

 

جبریل هم به رتبه ما غبطه می خورد

وقتی که همنشین گدا می شود حسن

 

این رنگ سبز، رنگ مقام سیادت ست

امروز سیدالشهدا می شود حسن

 

گرچه غروب کرد، محرم طلوع کرد

خورشید ظهر کرببلا می شود حسن

 

از برکت "حسین حسین" گلوی ما

یک روز می رسد همه جا می شود "حسن"

 

معلوم بود از حسد آل عایشه

روزی بدون صحن و سرا می شود حسن

 

از تخته پاره های بهم دوخته شده

با زحمت حسین، جدا می شود حسن

 

از تیرها مقطعه کردن عجیب نیست

"حا، سین، نون" هجا به هجا می شود حسن

علی اکبر لطیفیان

 بر گرفته از وبلاگ روضه



تاريخ : جمعه بیستم تیر 1393 | 0:25 | نویسنده : انسیه |
آقــا جــان

قــلـم بـــﮧ رقـص افــتــاده روی کـاغـذ کــاهی ام

فقـط دور آه میـچـرخــد...

بـــﮧ گـمــانـــم کــﮧ دلـش تنــگ اســت...



تاريخ : دوشنبه شانزدهم تیر 1393 | 13:50 | نویسنده : انسیه |

نزدیک تو فقط عشق میبارد بر دلم یا حسین:

بغـض نـوشـت:

راستـی حسـرت کـربـلا خــوردن روزه را بـاطل نمیکنــد ؟!؟

 

 



تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 14:7 | نویسنده : انسیه |
 

همه ی قافیه با شمر به هم می ریزد
بدنت را به خدا شمر به هم می ریزد

خواهرت پیش تو صد بار زمین می افتد
وسط معرکه تا شمر به هم می ریزد

ضجّه ی آه بُنیّ به هوا می خیزد
در همان حال و هوا شمر به هم می ریزد

خنجر کند گرفته به میان دستش
حنجر پاک تو را شمر به هم می ریزد

پنجه انداخته در گیسوی تو ای آقا
گیسویت را ز قفا شمر به هم می ریزد

ناله ی زینب کبراست خدایا بنگر
بوسه ی جدّ مرا شمر به هم می ریزد

بین گودال و لب تشنه کنار دریا
پسر فاطمه را شمر به هم می ریزد

 



تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 13:52 | نویسنده : انسیه |

در لحظه ی شکسته شدن پا شدن خوش است

در خشک سال، عاشق دریا شدن خوش است

 

دلداده ها معامله با یار می کنند

بهر رسول این همه تنها شدن خوش است

 

قبل از غدیر گفت: علی رهبر من است

قبل از غدیر شیعه مولا شدن خوش است

 

دنبال مال نیست اسیر نگارها

بانوی ما به مادر زهرا شدن خوش است

 

سختی بکش محله محله که عاقبت

مادر بزرگ طایفه ی ما شدن خوش است

 

بد نیست سنگ کوچه به پیشانی ات خورد

گاهی شبیه زینب کبری شدن خوش است

 

آن قدر سنگ خوردی و بال و پرت شکست

ای مادرم، سرم به فدایت، سرت شکست

علی اکبر لطیفیان



تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 13:30 | نویسنده : انسیه |
خدا سند زده دل را به نام مادرها

فتاده لیلی لیلا به دام مادرها

بهشت و عرش برین زیر پای مادرهاست

چگونه شرح دهم از مقام مادرها

برابری بکند با طعام های بهشت

طعام سوخته یا اینکه خام مادرها

به ام فاطمه"س" سوگند میخورم امشب

که تا همیشه بمانم غلام مادرها

فدای ام ابیها تمام باباها

فدای مادر زهرا"س" تمام مادرها

اگر اجازه دهد خاک پاش را بوسم

اگر اجازه دهد ازدحام مادرها

تویی که ظلمت شب را همیشه مهتابی

خدیجه"س" هستی و مادربزرگ اربابی

 



تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 13:26 | نویسنده : انسیه |

چند تا نیزه در این پیکر تو ، تا ، خورده

چند تا سنگ به پیشانیت آقا ، خورده

ناله ی فاطمه را هیچکس اینجا نشنید

چقدر ضربه پهلوی تو ، اما ، خورده

ته گودال اسیری سر تو ریخته اند

هر چه پرتاب شده از دست همین ها ، خورده

یاد آن تیر که بر سینه ات آمد ، هستم

زانوی شمر دقیقا به همان جا ، خورده



تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 10:32 | نویسنده : انسیه |

 

 

مثل گذشته بال و پر دارم ؟....ندارم

حال بپر ، بال بپر ، دارم؟......ندارم

 

بی اطلاعم اینکه این مردم چه کردند ....

.....با معجرم ، اما خبر دارم ندارم

 

گفتند: می آید پدر،....یعنی می آید؟

اصلا مجالی تا سحر دارم؟ ندارم؟!!

 

***

عمه کمک کن آن توانی را که با آن

این پرده را از طشت بردارم ندارم

 

***

سر را گرفت و با خودش هی فکر میکرد

یعنی دوباره من پدر دارم ؟.... ندارم

 

هر چند زخمی ام ولی از زخمهایت

زخمی بگویی بیشتر دارم ندارم

 

با دیدن تو دردها از یاد من رفت

پس بعد از این دردی اگر دارم ندارم

 

 

          علی اکبر لطیفیان

 

 



تاريخ : جمعه سیزدهم تیر 1393 | 18:0 | نویسنده : انسیه |

روزها را با توسل کردنم شب می‌کنم

دارم از این ناحیه خود را مقرب می‌کنم


 

خلق تحویلم نمی‌گیرند، تحویلم بگیر

تو که تحویلم نمی­گیری همه‌ش تب می‌کنم


 

عقل را از بارگاه عشق بیرون کرده‌اند

خویش را دارم به دیوانه ملقب می‌کنم


 

اختیار "عبد" یا "رب" را به دست من دهند

اختیارا خویش را عبد و تو را رب می‌کنم


 

من که عادت کرده‌ام شب‌ها به درس عاشقی

روزها فکر فرار از دست مکتب می‌کنم


 

دبشبم از دست رفت و حسرتش را می‌خورم

گرچه امشب آمدم گریه به دیشب می‌کنم


 

گفت کارت چیست گفتم چند سالی می‌شود

کفش‌های گریه کن‌ها را مرتب می‌کنم


 

من تمام خلق را یک روز عاشق می‌کنم

من تمام شهر را از تو لبالب می‌کنم


 

هر سحر از پنج‌تن، گریه تقاضا کرده‌ام

هر چه را دادند یکجا خرج زینب می‌کنم

 

         علی‌اکبر لطيفيان

 



تاريخ : جمعه سیزدهم تیر 1393 | 17:57 | نویسنده : انسیه |

گل کرده است روی لب ما خدا خدا
انسی گرفته ایم به سجاده و دعا

بی یاد دوست کوه صفا بی صفا شود
با یاد دوست خانه ی دل می شود صفا

زنگار معصیت دل ما را گرفته بود
با همنشینی تو گرفتیم ما جلا

گاهی کنار سفره ی توحید یا حسین
گاهی کنار سفره ی ارباب ربنا

با هر دعا که باب مناجات باز شد
آخر گریز زد دل عاشق به کربلا

وقتی به نام فاطمه سوگند میدهیم
بی التماس حاجتمان میشود روا

سلمان که نیستم به تو محرم شوم ولی
از پشت درب خانه مران این غلام را

روز شروع نوکری ام از تولد است
تاریخ نوکری مرا نیست انقضا

از کوچه های سینه زنی میرود دلم
تا کوچه ی مدینه،همانجا که مرتضی_

با دست بسته بود و به چشمان خیس اشک
می گفت فاطمه برو،دنبال من نیا

زهرا شکسته بال و خمیده خمیده رفت
آخر گرفت حق علی را به گریه ها



تاريخ : جمعه سیزدهم تیر 1393 | 17:51 | نویسنده : انسیه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.